من در یک شرکتی به عنوام پشتیبان سخت افزار کار میکردم و کارم عیب یابی و تعمییرات کامپیوتر بود . شرکت ما در سطح تیم ملی با سازمان های دولتی کار میکرد و کلی سیستم به مخابرات زیرساخت و بانک های ایران و کلی سازمانهای دیگه میفروخت و تیم ما به عنوان نصاب و پشتیبان سیستم تو سازمانها حضور داشتیم تا اینکه یک روز شرکت یکنفر رو به عنوان سرپرست تیم پشتیبانی به ما معرفی کرد از اونجایی هم که میخواست خودشو به ما ثابت کنه هر روز ایده های جدید و چیزهای مسخره ای میگفت و ما هم تو دلمون بهش میخندیدیم که هیچی حالیش نیست . یک روز با من سر یک مسئله فنی بحثش شد و کار بالا گرفت و مدیر شرکت من رو خواست و گفت جریان چیه ؟؟ منم که کلی به خودم مطمئن بودم جریان رو توضیح دادم و گفتم یا جای من اینجاست یا جای این آقا . مطمئن بودم اون آقا رو رد میکنند ولی با تعجب عذرم رو خواستند . منم که نمیخواستم غرورم لکه دار بشه از شرکت رفتم . بعدها فهمیدم اون آقا سفارش شده یکی از همین سازمان ها بوده و من هیچ شانسی در مقابلش نداشتم . ولی چیزی که یاد گرفتم این بود که سرم تو کار خودم باشه و کاری به کار سواد آدمها نداشته باشم چون ماندگاری تو شرکت ها به سواد نیست به روابط هستش .