من یک تجربه جالب تو شرکتی رو داشتم که خودشون اصرار داشتن که هلدینگ هستش . تو این شرکتی که من توش کار میکردم تمام خانواده صاحب کار اونجا کار میکردن . فقط من فامیل نبودم و یکی دیگه همه با هم فامیل بودن . از پدر و پسران و عمو ها و خاله ها همه کنار هم بودند . هر کی از من میپرسید کجا کار میکنی میگفتم هلدینگ ریزآبادی منم ملک هستم . جالبیش این بود که همه تو کاری که تخصص نداشتن نظر میدادن و دخالت های شدیدی میکردند . بعد از ۶ ماه کار ، دیدم دارم دیونه میشم . با این حال که قرارداد تا آخر سال بسته بودم و حقوقم افزایش پیدا کرده بود استعفا دادم و از هلدینگ ریزآبادی ها جدا شدم .